حميدرضاحميدرضا، تا این لحظه: 21 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

حميد رضا بزرگ مرد كوچك

روز تولد تو

1391/5/19 12:56
نویسنده : مامان
239 بازدید
اشتراک گذاری

شب ميلاد تو: شب بود و من اومده بودم بيمارستان تا فرداش تو بيايي پيشم توي بغلم.

بارون ميآمدو من به بيرون از پنجره نگاه ميكردم قطرات بارون روي شيشه ميخورد و سكوت شب وصداي بارون من را به آرزو هام برد آرزوي داشتن تو و دركنار خودم بزرگ شدن تو،آرزوي ديدن اولين روز مدرسه تو و....

تصميم گرفتم برات دعا كنم اتاقم تاريك بود رفتم وضو گرفتم و نزديك اتاقم يك اتاق براي نماز خوندن بود رفتم نشستم و برات نماز خوندم براي خوشبختيت براي عاقبت به خيريت براي اينكه من مادر خوبي برات باشم وبراي اينكه تو بهترين پسر دنيا براي من باشي سر نمازم به خدا با گريه گفتم از آرزو هايي كه برات داشتم و گفتم خدايا كمك كن براي بچه ام جوري مادر باشم كه او به داشتن من افتخار كنه.

روز ميلاد تو:انگار خدا تمام آسمون را برات روشن كرده بود يك آسمون آفتابي و روشن تو اومدنت برام روشنايي بود برام همه چيز بود و تو ساعت 4 اون روز اومدي پيشم يك پسر كه توسرش پر مو بود صورت سفيد با لباي صورتي چشماتو باز نميكردي و من آرزو داشتم توي چشماتو ببينم خيلي درد داشتم اما شوق ديدن تو درد رو اذهنم پاك كرده بود با تمام زحت تو رو به آغوشم گرفتم و دوست داشتم بهت شير بدم اما تو خوابالو بودي وآروم خوابيده بودي پرستار گفت براي داروي بيهوشيه بايد بيدارت كنم وبهت شير بدم و من دماغت را فشار دادم ،و تو عصباني شدي و گريه كردي،واي چه صداي زيبايي، مهربون نازك جانم پسرم سينه ام را تو دهنت گذاشتم و....

زندگی تو به این کره خاکی شروع شد عزیزم به این دنیا خوش آمدی

اینجا شما 13 روزه هستی

اینجا چند ساعته بدنیا آمدی ما اون موقع متاسفانه عکس نزدیکی از تو نداریم اینم پدر مادر فهمیه هستن 

 

تاريخ:1384/2/26سه شنبه ساعت 7/30 پا به اين دنيا گذاشتي

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)